
وقتي اسم گل مياد عطرش حس مي كنم تمام وجودم غرق عشق و حال خوب ميشه....
صبح از خواب بيدار شدم و مشغول مرتب كردن خونه بودم و تدارك شام ميديدم،اخه شب قرار بود رامين همسرم بياد،ما عقد هستيم با كلي بالا و پايين زندگي و دوري از هم بالاخره به هم رسيديم الان لحضه شماري ميكنم براي خونه خودمون بودن ،همسرم بخاطر ترافيك بيشتر با موتور رفت و آمد ميكنه .نزديكاي غروب شد و صداي موتورش شنيدم مثل هميشه با سرعت به سمت در رفتم ،وقتي ديدمش چشام برق زد با يه شاخه اومد ،از گل فروشي تا خونمون گرفته بود تو دستش و يواش اومده بود كه خراب نشه بعضي كارها هرچند كوچيك خيلي با ارزش هستند.
- یکشنبه ۰۷ خرداد ۰۲ | ۱۱:۱۳
- ۷۵ بازديد
- ادامه مطلب
- ۰ نظر

